سی و پنجمین شماره مجله ادبی چامه منتشر شد (پاییز 1403)
سی و پنجمین شماره مجله ادبی چامه اختصاص دارد به شعر و زندگی محمد علی بهمنی.
در بخشی از این ویژه نامه نقد حسنا محمدزاده بر شعر و دنیای این شاعر فقید منتشر شده است.
برای مطالعۀ این نقد به ادامه مطلب مراجعه کنید:
زن آتش تازه ترین اثر شعری حسنا محمدزاده و در برگیرندۀ هفتاد غزل است که در زمستان 1402 توسط نشر ایهام منتشر شده است.
این کتاب از طریق سایتهای زیر قابل تهیه است:
چاپ شده در مجله پژوهش های دستوری و بلاغی دانشگاه قم
دوره 12، شماره 22، شماره پیاپی 22، اسفند 1401
مقالۀ پژوهشی «بررسی تطبیقی مؤلفههای مکتب وقوع در غزل های وحشی بافقی و محمدعلی بهمنی» چاپ شده در مجلۀ «پژوهشهای ادبی و بلاغی» دانشگاه پیام نور تهران اسفندماه 1400
برای دانلود و مطالعه مقاله کلیک کنید
غم، زمانی که به من دل بسپاری بد نیست
غصه وقتی تو مرا دوست بداری بد نیست
خُم سربستهی من! منتظرم بازشوی
به هوایت همهی عمر خماری بد نیست
نگران شب و شوریدگی خانه نباش!
حال بغض من و این چند قناری بد نیست
پیش آیینه که از باغچه پاییزتر است
دلخوشی با رژلبهای اناری بد نیست
دست خالی نفرستش به هواداری من
بوسهای روی لب باد بکاری بد نیست
چشم دلتنگ مرا گاه به خوابت ببری
یا در آغوش نگاهت بفشاری بد نیست
خبری، درد دلی، راز مگویی... چیزی
نامهای هم به هوایم بنگاری بد نیست
در همهمهها گم شدم از تیررس تو
ای زندگیام بسته به هرم نفس تو!
قیچی شده بالم تو بگو از که بنالم؟!
قسمت شده هرگز نپرم از قفس تو
از وسعت تنهاییام آنقدر بگویم
تنها کس من بودی و من هیچ کس تو
شام شب و صبحانهی من بوده، نبودت
کی میرود از روی لبم طعم گس تو؟
شرمندهام از مورچههایت فقط ای مرگ!
از من چه به جا مانده برای هوس تو؟
من منتظرم، منتظر لحظهی رفتن
دنیا چه قدر مانده به بانگ جرس تو!؟
بس حلقه زدم بر در و حرفی نشنیدم
من هیچکسام یا که در این خانه کسی نیست
بیدل
بیا از خیر من بگذر که شهری زلزلهخیزم
که دائم با گسلهای دلِ تنگم گلاویزم
بیا از خیر من بگذر که رستاخیز اندوهم
که شبها اسکلتهای جنون را برمیانگیزم
که من معشوقهی یک ایل مردِ نیمهویرانم
که من معشوقهی یک ایل مردِ نیمهچنگیزم
مرا در خمرهاش انداخت روزی دائمالخمری
اگر حالا مِیام در استکانهای تو میریزم
به عقد خود درآوردهست لبخند تو روحم را
اگرچه همسرِ آیینه و دریا و پاییزم
سکوتم خیس شد، سقف خیالم خیس، حالم خیس
تو سرمیرفتی از بیخوابیِ چشمان لبریزم
تمامم کن که بیساعتترین روز خدا هستم
بپرهیز از من و بگذار از عشقت بپرهیزم
برآورید سر از خاک دانههای عزیز!
نشان دهید خدا را نشانههای عزیز!
خزان وزیده و تاراج کرده مزرعه را
قسم به جیب تهیتان خزانههای عزیز!
چقدر قحطی مردانگیست در کوچه
جنین مرده نزایید خانههای عزیز!
امان دهید به گنجشکهای مستأجر
در این گرانی بیرحم لانههای عزیز!
به این زمانهی ژولیده و شب پرپشت
دوباره نظم ببخشید شانههای عزیز!
به یاری من و چشمان سرکشم بروید
برای هقهق امشب، بهانههای عزیز!
چهار ماهی زخمی اسیر حوض بلور
چهار ماهی برگشته از لب ساطور
چهار تکهی من چارگوشهی خانه
چهار آینهاند و در اوج قحطی نور
نشاندهاند تو را در گلوی آینهها
نشاندهاند مرا در چهار نقطه ی کور
کشیدی از رگ و پیهای من به سمت خودت
چقدر جادهی بیانتهای صعبالعبور
هزار بار مرا بردهاست تا دم در
صدای پای تو از کوچهی خیالی دور
شبی که بال درآوردهبود لبهایم
نشست روی صدایت پرندهای مغرور
صداقت و هیجان و امید و عشق مناند
چهار دختر بیادعای زنده به گور
قصد مرا کردی و لی مقصود یادت رفت
او را که قلبش زادگاهت بود یادت رفت
یک عمر معبد ساختی از شانههای من
اما نمیدانم چرا معبود یادت رفت
در شهر پرآوازهام - در مردمکهایم -
کم بودی و جبران این کمبود یادت رفت
ذهنت شبستانی پر از زنهای خوشبخت است
حق داشتی تنهاییام را زود یادت رفت
خاموش میکردی دلم را بعد میرفتی
این گردسوز کهنهی پر دود یادت رفت
پیشانیام دلتنگ لبهای تو بود اما
هنگام رفتن بوسهی بدرود یادت رفت
فکر میکردم خدا را میپرستی لااقل
بر نمیگردی از آن عهدی که بستی لااقل
گرچه دنیا رنگرزخانه شده این روزها
فکر میکردم که تو یکرنگ هستی لااقل
بی تفاوت بودنت خرد و خمیرم کردهاست
کاش با حرفی دلم را می شکستی لااقل
مهربانی نه، نوازش نه، نگاه گرم نه
صندلی خالیست پیشم مینشستی لااقل
آینه زنگار بسته شمعدان بیحوصلهست
میکشیدی بر سر این خانه دستی لااقل
با توام، تنها دلیل دل به دنیا بستنم!
وقت رفتن بندها را می گسستی لااقل
یکی یک دانه
از وجودم، عشق میگیرد شراب خانگی
نسبتی داریم پاییز و من و دیوانگی
برگریزان نگاهت مرگریزان من است
میکشی روح مرا را تا سرحد ویرانگی
ذلهام کردهست عکس بیپناهت کنج قاب
هرچه نزدیکش میآیم میکند بیگانگی
غم تمام روز دور سینهام پر میزند
یک کلاغ خیره و اینقدر سرسختانگی؟!
تا کسی در کوچه نام کوچکت را میبرد
بیقراری در صدایم می کند پرچانگی
روی کیک خاطراتم شمع روشن کردهاند
شانهام را میشکافد لذت پروانگی
ای انار سرخ باقیمانده روی شاخههام!
تا ابد خوش باش با حس یکی یک دانگی
فراری دادهام از کوچهی پشتی جنونم را
به هم میریزد اما دیدنت ترکیب خونم را
نگاهی بیتفاوت میکنم هرگز نمیفهمی
تماشایت بریده دست زنهای درونم را
دلم را سرزمینی بعد آتشبس تصور کن
که رونق داده یادت تاج و تخت سرنگونم را
تو تنها خاک موعودی که بوی امنیت دارد
تو سکنی دادهای در شاهرگهایت قشونم را
دو معمار زبردستند لبهایت که با حرفی
مرمت میکنی ویرانی سقف و ستونم را
اگر یک جمله میگفتی، اگر یک "دوستت دارم"...
صدایت پاک میکرد اشکهای بدشگونم را
عروسکهای کوکی میشناسندم، تو هم گاهی
بپرس از کودک روحت مرا و چند و چونم را
اگر اینبار سالم برنگشتم از دل آتش
به پا کن در سکوت چشمهایت سووَشونم را
سگرمههای خیابان همیشه درهم بود
که رد پای تو در داستان من کم بود
من و صدای تو سنگ صبور هم بودیم
تمام روز سرش روی زانوانم بود
به ریشههای صدای تو تیشه میزد باد
برای دیدن ویرانیام مصمم بود
دهان بستهی من روی خاک میافتاد
پر از صدای تو بود و چقدر مبهم بود
چقدر قلب مرا میفشرد در مشتش
چقدر نبض صدای تو نامنظم بود
طناب بسته به دور دهان پنجرهها
فشرده میشد و جانم به قدر یک دم بود
قبولدارم حق با غذای سوخته است
قبول داری دلتنگیام جهنم بود؟
همیشه عاشق اویم که خون و پوست نداشت
فقط برای بهشت دل من آدم بود
شبی که فاتحهی بودن مرا خواندند
هنوز حلقهی بیمهری تو دستم بود
گفتی: چه خبر؟ لالشوم جز غم نان هیچ
جز سیری بیقاعدهی سفرهی خان هیچ
گفتی چه خبر؟ آه گرانتر شده لبخند
نفروخته تاریخ به ارزانی جان هیچ
دیگر خبری تلختر از اینکه دل و دین
در مشت ندارند به جز چند قران، هیچ؟
رد میشوم از راستهی شعر فروشان
دکان به دکان نیست به غیر از خفقان هیچ
دنیا زن جورابفروش است و ندارد
همقیمت یک جفت نگاه نگران هیچ
گردن بزنید آخر این شعر لبم را
تا از شب و تاراج نیارد به زبان هیچ
من عازم آنسوی زمستانم و دنیا
بستهست برای سفرم یک چمدان هیچ
نگاه کردم و دیدم دلش قلممو شد
مرا کشید ولی شکل نیمی از او شد
مرا کشید در آغوش بوم نقاشی
تمام انگشتانش چراغ جادو شد
دو چشم بودم از اول، دو چشم نیمه تمام
که جان گرفت به سویش دوید و آهو شد
وزید عطر سرانگشت او که موهایم
درید روسریم را و باغ شببو شد
به شانهام نرسیده صدای موج آمد
دو دست کاغذی از بوم، پر زد و قو شد
به حرف آمده بودند ذرههای تنم
برای گفتن از او بینشان هیاهو شد
قرار بود بکوچد به سینهام که شبی
به یمن آمدنش لانهی پرستو شد
قرار بود به من جان تازه هدیه کند
ولی حکایت سهراب و نوشدارو شد
خیال بودم و در قاب زندگی کردم
همان که همدم هر روز میخ پستو شد
هنوز از نفسم بوی رنگ میآید ...
عشق اگر یک روز خوابید و نشد بیدار چه؟
زندگی افتاد اگر در ورطهی تکرار چه؟
آرزوها در دلم گرم مقرنس کاریاند
از فراز داربست افتاد اگر معمار چه؟
قبلهام بودی که مایل میشدم دائم به تو
بار دیگر هم نمازم شد اگر شکدار چه؟
تا به نان خانگی ایمان نیاوردی نیا
آمدی و رفت برکت از در و دیوار چه؟
گوشهی چشمم غمی ناگفتنی پنهان شدهست
حلقهی اشکم اگر شد سرخط اخبار چه؟
آبرو چیزی به جز یک شیشه عطر تند نیست
خورد بر سنگ جنون و ریخت در بازار چه؟
مقالهی علمی پژوهشی «گونه های نوآوری در غزلهای منوچهر نیستانی» چاپ شده در «مجلهی ادب فارسی» / دانشگاه تهران
نقد و تحلیلی بر کتاب «گشایش» سروده ی «محمد شکری فرد» را بخوانید در: